استادان و نااستادانم - نشر جهان کتاب

استادان و نااستادانم

عبدالحسین آذرنگ
184 صفحه. 10هزار تومان (چاپ پنجم)، جهان کتاب

ریال 100,000

30 در انبار

درباره نویسنده

عبدالحسین آذرنگ

کتاب استادان و نااستادانم توسط نشر جهان کتاب به چاپ رسیده است. بیایید با محتوای این کتاب بیشتر آشنا شویم: 

?آقای ششم، آموزگار سال آخر دبستان بود، مردی تیز و فرز با موهای همیشه پارافین زده. وقتی ترکه‌ها را کف دست شاگردهای گردن‌کلفت می‌خواباند، رشته‌هایی از موهایش جدا می‌شد و روی پیشانیش می‌ریخت و انگار که جلوی چشمانش را هم می‌گرفت. درس‌ها را ظرف چند دقیقه می‌داد، و بعد می‌نشست و مجله می‌خواند. کلاس باید بقیة وقت را در سکوت محض می‌گذراند. کوچک‌ترین تخطی از این قانون، کیفرش ترکه بود، و دست و انگشتی نبود که از شدت ضربة ترکه‌های او سیاه نشده باشد.

?سال تحصیلی نگذشته بود که خبر آوردند آقامعلم که تا زنگ آخر به صدا در می‌آید شتابان از مدرسه بیرون می‌رود، در واقع خود را به دبیرستان شاهدخت می‌رساند، و در پیاده‌رو روبه‌روی دبیرستان قدم می‌زند. البته او مدتی بود که شیک‌پوش‌تر شده بود، و موهایش را بیشتر پارافین می‌زد و بیشتر شانه می‌کرد. روزی در درس انشا حوصله‌اش از جمله‌های تکراری و عبارت‌های کلیشه‌ای بچه‌ها سر رفت، و از کوره هم در رفت: «این چه مزخرفاتی است که می‌نویسید، انشا باید حس و حال داشته باشد، مثل این!» دست در جیب بغل کرد و کاغذهای خوشرنگی بیرون آورد و با چهره‌ای اندکی سرخ شده و با بیانی پراحساس، خواند. گمان می‌کنم همه سراپاگوش شده بودند. جمله‌ها تک به تک در حافظه‌ام می‌نشست. در راه مدرسه به خانه بارها و بارها آن‌ها را برای خودم تکرار کردم. به خانه که رسیدم، مادرم کنار حوض مشغول شستن ظرف‌ها بود. نزدیک او در حیاط، مثل آقامعلم در کلاس، قدم زدم و جمله‌هایی را که به نظرم بسیار ادیبانه می‌نمود، با صدای بلند برای مادرم خواندم: «ای کاش من آیینه‌ای بودم که تو هر دم در آن می‌نگریستی، ای کاش من شانه‌ای بودم که تو به میان گیسوان زیبایت فرو می‌بردی، ای کاش من دکمه‌ای بودم که تو، با آن انگشتان ظریفت، مرا باز می‌کردی و می‌بستی…» مادرم دست از کار کشید و متحیر :
– چی ، چی ، چی گفتی؟
از دو سه جمله قبل‌تر تکرار کردم.
– این مزخرفات را از کجا یاد گرفته‌ای؟
– مزخرف نیست، مادر جان!
گوشم داشت کنده می‌شد، از درد، چشمم پر از اشک شده بود.
– ولم کن، گوشم، گوشم.
– این مزخرفات راکی به تو یاد داده ؟
– ولم کن مادرجان، آقا معلم‌مان گفت انشا را این جور باید نوشت.

بخشی دیگر از کتاب استادان و نااستادانم را در ادامه می آوریم:

?تا اول شب که پدرم آمد، مجبور شدم گوشه‌ای بتمرگم و فقط مشق بنویسم. پدرم که از راه رسید و سر و صورتش را صفا داد، سینی غذا و مخلفاتش را جلویش گذاشتند. مادرم گفت: «یالله آقای ادیب، برای آقا جانت تکرار کن!» پدرم در آرامش همة جمله‌ها را، سرتاپای نامه را، که شاید بی‌کم و کاست از حافظه نقل می‌کردم، شنید. شاید حس و حال ناشناخته‌ای را هم از درون خودم به آن چاشنی می‌زدم و برای این که شایستة لقب «ادیب» مادرم هم باشم، شاید قدرت دراماتیک اجرا را هم بالاتر می‌بردم. پدرم چند پرسش دیگر کرد، و مطمئن شد که آقا‌معلم نامه‌ای را سرکلاس خوانده، و جمله‌هایی از نامة او در حافظة شماری از دانش‌آموزان باحافظه ضبط شده است. صبح روز بعد پاکت در بسته‌ای به من داد و گفت: «این را بده به دست خود آقای مدیر. می روی به دفتر مدیر و می‌دهی به دست خودش؛ دست کس دیگری نمی دهی.
بخشی از کتاب استادان و نااستادانم در این قسمت آورده شد تا با خیال راحت تری بتوانید این کتاب را انتخاب کنید. امید است بتوانید از خواندن این کتاب جذاب از نشر جهان کتاب لذت ببرید.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “استادان و نااستادانم”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *